|
پرواز تا اوج
|
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 17:27 ] [ محبوب ]
[ ]
میدانستید که دانشمندان ثابت کرده اند که گل سرخ ترکیبی از بوی ۴۰ نوع گل مختلف است ؟ آیا میدانستید که اگر کلفتی تار عنکبوت به اندازه مغز یک مداد به هم تنیده میشد می توانست یک هواپیمای بویینگ سنگین وزن را تحمل کند ؟ آیا میدانستید که این حقیقت دارد که به راستی فیل از موش میترسد ؟ آیا میدانستید که شلوغ ترین مکان دنیا کندوی زنبور عسل است ؟ آیا میدانستید که در حال حاضر ۶ میلیون اختراع در جهان وجود دارد که ادیسون با ۱۰۹۴ اختراع رکورد دار است ؟ آیا میدانستید که اگر تمام کرات منظومه شمسی را با هم جمع کنیم و سپس آن را دو برابر کنیم باز هم به اندازه کره مشتری نمی شود ؟ آیا میدانستید که برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی باید درون سبد آن یک عدد سیب قرار دهید ؟ برچسبها: آیا میدانستید [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:57 ] [ محبوب ]
[ ]
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند. اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد. در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد. دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند. آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی آن یکی میز مانده است. توضیح پائولو کوئلیو: من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و همزمان میاندیشید.
برچسبها: داستان دختر گیج [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 19:30 ] [ محبوب ]
[ ]
۱- مادرتان هر بار با دیدنتان این شعر را می خواند:"آدمی را آدمیت لازم است!" با شنیدن این شعر چه احساسی پیدا می کنید؟
الف- احساس می کنید چه شعر زیبایی است؟!
ب- این سوال برای شما پیش می آید که چرا مامان! اینقده این شعره رو میخونه؟!
ج- بدون آنکه معنی آن را بفهمید به مادر لبخند میزنید!
د- احساس می کنید شاید منظورش شما باشید!
2- پدرتان از دستتان عصبانی می شود و طبق معمول می گوید: آخر من نتونستم آدمت کنم! چه احساسی از شنیدن این جمله پیدا خواهید کرد؟
الف- احساس می کنید پدرتان از دستتان عصبانی است؟!
ب- احساس می کنید پدرتان چقدر یک جمله را تکرار می کنی؟!
ج- هیچ احساسی پیدا نمی کنید!
د- احساس می کنید پدرتان از ناتوانی خود ناراحت است! و سعی می کنید او را درک نمایید!
3- با دوستتان بر سر مسئله ای دعوایتان شده و او برای هزارمین بار به شما می گوید "برو بابا اصلا تو آدم نیستی!" چه احساسی به شما دست خواهد داد؟!
الف- احساس می کنید برای هزارمین بار فحشتان داده؟!
ب- احساس می کنید برای هزارمین بار رازتان برملا شده؟!
ج- هیچ احساسی به شما دست نمی دهد؟!
د- در دلتان میگویید خودت آدم نیستی!
4- به دیدن پدر بزرگتان می روید. او بار دیگر با دیدن شما افسوس خورده، به پشت دستش زده و می گوید:"چی فکر می کردیم چی شد؟!" چه احساسی به شما دست خواهد داد؟
الف- فکر می کنید برای n مین بار یاد عشق دوران کودکی اش افتاده؟!
ب- این را به حساب پیریش میگذارید!
ج- هیچ احساسی به شما دست نمی دهد!
د- احساس می کنید شاید منظورش شما باشید!
5- مادربزرگ مرحومتان به خوابتان می آید.طبق یک رسم قدیمی ! گوش شما را پیچانده و می گوید:" بیا آدم شو!" از خواب می پرید.اولین اقدام شما بعد از بیدار شدن چه خواهد بود؟
الف- برایش فاتحه ای خوانده و دوباره می خوابید!
ب- فردا صبح خواب خود را با اشتیاق فراوان برای دیگر اعضای خانواده تعریف کرده و از اینکه آن مرحوم شما را برای رساندن پیام خودانتخاب کرده به خود می بالید؟!
ج- بی هیچ دلیل خاصی یاد شعر مادرتان (آدمی را آدمیت لازم است...!) می افتید!
د- احساس می کنید می خواسته چیزی به شما بگوید!
6- معلم کلاس اول ابتدایی خود را در خیابان می بینید و اولین جمله ای که از او میشنوید این است؟:"بگو ببینم آخر تو آدم شدی یا نه؟!" بعد از شنیدن این سوال، چه احساسی به شما دست خواهد داد؟!
الف- از قدرت حافظه او به شگفت آمده و او را در دل تحسین می کنید!
ب- از این که بعد از این همه مدت او را می بینید خوشحال می شوید!
ج- به او لبخند زده و به گونه ای که او متوجه نشود که او را نشناخته اید! به صحبت با او ادامه می دهید!
د- به یاد خواب مادربزرگ مرحومتان می افتید!
7- از پسرکی فال فروش یک فال حافظ می خرید.این شعر می آید:" بنی ادم اعضای یکدیگرند...!" و در توضیحات آن نوشته "ای صاحب فال! چون شما عضوی از اعضای خانواده به حساب نمی آیید پس لاجرم آدم نیستید! با خواندن این فال چه احساسی به شما دست خواهد داد؟!
الف- احساس می کنید دوباره پسرک سرتان کلاه گذاشته و فال اشتباهی به شما فروخته!
ب- یاد شعر مادرتان می افتید!
ج- یاد خواب مادربزرگتان می افتید!
د- متوجه نمی شوید که این شعر اصلا برای حافظ نیست بلکه شعر سعدی است و آن پسرک اصلا فال فروش نبوده بلکه دوستانتان قصد سر کار گذاشتن شما را داشته اند!
جواب:
1- اگر اکثر جواب های شما از میان گزینه های (الف) و (ج) و (د) باشد این بدان معنی است که احساس آدم بودنتان کمی ضعیف شده و باید از کارهایی که به آدمیت شما ضربه می زند بکاهید!
2- اگر اکثر جواب های شما از متن گزینه های (ب) و (د) و (ج) است.این بدان معنی است که شما به اندازه کافی آدم هستید و این مشکل دیگران است که باید خود را با شما هماهنگ سازند!
3- ولی اگر اکثر جواب های شما از میان گزینه ها(الف) و (د) و (ج) می باشد، به شما تبریک می گویم.شما از آدمیت لازم برخوردار هستید.
برچسبها: چقدر احساس می کنید که آدم نیستید [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 18:7 ] [ محبوب ]
[ ]
مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ،پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .
چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینكه وقايع به آن صورتی كه ما انتظار داریم رخ نداده اند ... ؟ برچسبها: داستان [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 17:12 ] [ محبوب ]
[ ]
این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم.
پس او را برچسبها: داستان بسیار زیبا ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 17:8 ] [ محبوب ]
[ ]
خدا و بندگانش
خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است. برچسبها: خدا و بندگانش [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 16:54 ] [ محبوب ]
[ ]
مورچه و سلیمان روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!" حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ... چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ... [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 16:52 ] [ محبوب ]
[ ]
نزدیکیای سال نو شده شما چطور فک میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برچسبها: بوی بهار [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 22:44 ] [ محبوب ]
[ ]
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست :با عشق.روبرت
دختر جوان رنجیـده خاطر از رفتارمرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را همراه با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هرچه فکرکردم قیافه تورا به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را ازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان !! برچسبها: بابا این دیگه آخر ضد حاله [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 17:58 ] [ محبوب ]
[ ]
جولیای عزیزم سلام … بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی می کردی برچسبها: نامه جالب ادامه مطلب [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 17:46 ] [ محبوب ]
[ ]
چقد معشقتونو دوس دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واسه تست میزان دوست داشتن......ادامه مطلب برچسبها: تست میزان دوست داشتن ادامه مطلب [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:31 ] [ محبوب ]
[ ]
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 20:18 ] [ محبوب ]
[ ]
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 20:8 ] [ محبوب ]
[ ]
اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه.... همه جا پر میشه از این كه: رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش تو را عاشقانه می پرستم مراقب خودت باش. اما بین این همه پیام یكی تكون دهنده تره: همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم! پس عشق و محبت را تقدیم آنكس كه دوستش داریم كنیم شاید كه دیگر فردایی نباشد.
حرف شما چیه؟؟؟؟؟؟؟ برچسبها: حرفای آخر [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 23:0 ] [ محبوب ]
[ ]
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: برچسبها: داستان واقعی ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 22:44 ] [ محبوب ]
[ ]
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 22:15 ] [ محبوب ]
[ ]
میلاد نبی اکرم بهانه خلقت و قرآن ناطق، امام صادق (ع) بر شما تبریک و تهنیت باد
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 14:39 ] [ محبوب ]
[ ]
غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد بـه خـدا نـمــیـری از یاد برچسبها: شعر عاشقانه [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 14:18 ] [ محبوب ]
[ ]
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه کشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و مي خواست کار بدي را که تامي کوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتي مادرش را ديد به او گفت: «مامان! مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي مي کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي کرد تامي با يه ماژيک روي ديوار اطاقي را که شما تازه رنگش کرده ايد، خط خطي کرد!»
تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود، وقتي مادر او را پيدا کرد، سر او داد کشيد: «تو پسر خيلي بدي هستي» و بعد تمام ماژيکهايش را شکست و ريخت توي سطل آشغال.
..................................................................... نکته : عشق مادر و فرزندي، بي شيله پيله ترين نوع عشق است؛ مهر بي پايان و خدادادي مادر نسبت به فرزند قبل از تولد فرزند در قلب مادر شکل مي گيرد و عشق فرزند به مادر نيز چنين است. اين عشق هديه الهي است. برچسبها: عشق مادر و فرزندي [ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 17:8 ] [ محبوب ]
[ ]
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 17:4 ] [ محبوب ]
[ ]
دوستی که شما را درک می کند شما را می سازد
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 16:58 ] [ محبوب ]
[ ]
کشاورز فقیر مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد فردای آن روز وقتی که کشاورز روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،بازکردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هرچه بخواهد به او بدهد .
برچسبها: داستان کشاورز فقیر [ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 16:56 ] [ محبوب ]
[ ]
سرآغاز نامه عاشقانه ، با نام تو مینویسم صادقانه..ای هم نفس من...هم قفس من...
برچسبها: نامه عاشقانه [ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 16:15 ] [ محبوب ]
[ ]
برچسبها: یا راهی خواهم یافت یا راهی خوام ساخت [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:12 ] [ محبوب ]
[ ]
کودکی که آماده تولد بود ... کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی امامن به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟ و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد. خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود. کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم. در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ... برچسبها: کودک و خدا [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:8 ] [ محبوب ]
[ ]
کسی درخواب ديد باخدا درساحل قدم ميزند !. برگشت به پشتش نگريست دوجای پاراديد .. ازخدا پرسيد اين ردپاها متعلق به کيست ؟ خدا گفت : من وتو . اوگفت چرا دربعضی جاها جای پای یک نفراست ؟ خداگفت آن ها متعلق به سختی هاست ... اوباصدای شکوه آميزی گفت: پس تو مرا درهنگام سختی ها تنها گذاشتی؟ ... خداوند باصدايی آرام گفت : نه ! آنها متعلق به من است که تو را هنگام سختی ها بردوش ميبردم ... !! [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:7 ] [ محبوب ]
[ ]
سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ... بقیه در ادامه مطلب... برچسبها: معجزه فقط 5 دلار ادامه مطلب [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:2 ] [ محبوب ]
[ ]
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت.
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید،
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت برچسبها: داستان شمع و فرشته [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 10:55 ] [ محبوب ]
[ ]
شاه عباس از وزیر خود پرسید:
امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟
وزیر گفت:
الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!
شاه عباس گفت:
نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان میبایست به مکه میرفتند نه پینه دوزان، چونکه مردم نمیتوانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند، بررسی کن و علت آنرا پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم. برچسبها: حکایت شاه عباس [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 10:49 ] [ محبوب ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |