تبليغاتX
پرواز تا اوج
پرواز تا اوج
 
قالب وبلاگ
 

                                                                    

سلام به همه ی دوستای خوب خودم

من که همه مطالب و میخونم دوست دارم نظرمو بگم و احساسمو بیان کنم حیف که.......

بعد از حضور گرمتون یادآوری کنید توجهتونو...........

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 17:27 ] [ محبوب ] [ ]
میدانستید که دانشمندان ثابت کرده اند که گل سرخ ترکیبی از بوی ۴۰ نوع گل مختلف است ؟
آیا میدانستید که اگر کلفتی تار عنکبوت به اندازه مغز یک مداد به هم تنیده میشد می توانست یک هواپیمای بویینگ سنگین وزن را تحمل کند ؟
آیا میدانستید که این حقیقت دارد که به راستی فیل از موش میترسد ؟
آیا میدانستید که شلوغ ترین مکان دنیا کندوی زنبور عسل است ؟
آیا میدانستید که در حال حاضر ۶ میلیون اختراع در جهان وجود دارد که ادیسون با ۱۰۹۴ اختراع رکورد دار است ؟

آیا میدانستید که اگر تمام کرات منظومه شمسی را با هم جمع کنیم و سپس آن را دو برابر کنیم باز هم به اندازه کره مشتری نمی شود ؟
آیا میدانستید که وسعت کره ماه به اندازه قاره استرالیاست ؟
آیا میدانستید که ملخ ها فراوان ترین موجودات بر روی زمین هستند و موجوداتی هستند که در روز دو برابر وزن خود غذا می خورند ؟
آیا میدانستید که هر چشم مگس از۱۰ هزار عدسی تشکیل شده است ؟
آیا میدانستید که طبیعت سیاره اورانوس بر خلاف زمین است یعنی دو قطبش گرم و قسمت های استوایی آن بسیار سرد است ؟
آیا میدانستید که سوسک ها مقاوم ترین موجودات در برابر گرسنگی هستند. آنها میتوانند یک ماه بدون غذا و دو ماه بدون آب زنده بمانند ؟
آیا میدانستید که نیروی جاذبه ماه میتواند باعث زمین لرزه شود ؟
آیا میدانستید که شیارهاى کف دست کمکی براى بهتر گرفتن اشیاء است ؟
آیا میدانستید که لاشخورها قادر به دیدن یک موش کوچک از ارتفاع۴ کیلومتری میباشند ؟
آیا میدانستید که مردم فیلیپین به بیش از ۱۰۰۰ لهجه سخن میگویند ؟
آیا میدانستید که مورچه ها هم شمردن بلدند و قدم هایشان را برای مسیر یابی میشمارند ؟
آیا میدانستید که مصرف زغال اخته از تنگی عروق خون جلوگیری میکند ؟
آیا میدانستید که خورشید در مدار کهکشان شیری با سرعت۹۰۰۰۰۰ کیلومتر در ساعت حرکت میکند ؟
آیا میدانستید که نام قدیم یونان، هلاس برگرفته از هلیوس خدای خورشید بوده است ؟
آیا میدانستید که فقط قورباغه های نر قور قور می کنند ؟
آیا میدانستید که خرس با تمام سنگینی خود میتواند با سرعت ۵۰کیلومتر در ساعت بدود ؟
آیا میدانستید که افراد باهوش داراى روى و مس بیشترى در موهایشان هستند ؟
آیا میدانستید که شکلات بر عصب و قلب سگ تاثیر بد دارد، با کمی شکلات میتوان یک سگ را کشت ؟
آیا میدانستید که یک قطره لیکور عقرب را دیوانه می کند و عقرب خودش را نیش می زند و می کشد ؟
آیا میدانستید که مایع موجود در نارگیل نارس را می توان بجای پلاسمای خون استفاده کرد ؟
آیا میدانستید که درخت بلوط تا قبل از پنجاه سالگی میوه نمی دهد ؟
آیا میدانستید که زهره تنها سیاره ای است که در جهت عقربه های ساعت بدور خودش می چرخد ؟
آیا میدانستید که برای اینکه ۷۰۰ گرم به وزن شما اضافه شود باید۹ کیلو سیب زمینی بخورید ؟
آیا میدانستید که در بین انواع خرس، خرس پاندا بزرگترین جمجمه را دارد ؟
آیا میدانستید که شیرینی تنها مزه ای است که جنین در رحم مادر هم می فهمد ؟
آیا میدانستید که زنبور عسل ۵ چشم دارد که ۲ تا اصلی در بغل سر و ۳ تا بر روی سر او قرار دارد ؟
آیا میدانستید که ۲۰ درصد آب شیرین جهان میان آمریکا و کانادا قرار دارد ؟
آیا میدانستید که بیماری قند اولین عامل کوری در مردم جهان است ؟
آیا میدانستید که دانشمندان دریافته اند که مورچه همچون انسان صبح ها خمیازه میکشند ؟
آیا میدانستید که زنبور از بوی عرق بدش میاید و به کسی که بدنش بو دهد یا عطر زده باشد حمله می‌کند ؟
آیا میدانستید که رنگ سفید برای زنبور عسل آرامش دهنده و رنگ قهوه ای ناراحت کننده است ؟
آیا میدانستید که نعناع سکسکه و تنگی نفس را شفا میدهد ؟
آیا میدانستید که جرم زمین هشتاد و یک برابر ماه است ؟
آیا میدانستید که نوزاد بیش از ۳۰۰ استخوان دارد که با رشد بعضی از آنها به یکدیگر جوش می خورند ؟
آیا میدانستید که تقریباً یک سوم وزن یک زن و یک دوم وزن یک مرد را ماهیچه تشکیل می دهد ؟
آیا میدانستید که لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلولهای جدید تعویض میشود ؟
آیا میدانستید که خوردن یک سیب اول صبح، بیشتر از قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی می‌شود ؟
آیا میدانستید که موشهای صحرایی سالانه یک سوم ذخایر غذایی جهان را نابود میسازند ؟
آیا میدانستید که چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد، چین با۱۳ کشور هم مرز است ؟
آیا میدانستید که موریانه ها قادرند تا ۲ روز زیر آب زنده بمانند ؟
آیا میدانستید که خوردن کاهو مانع ریزش و سفید شدن موها میگردد ؟

آیا میدانستید که برای جلوگیری از جوانه زدن سیب زمینی باید درون سبد آن یک عدد سیب قرار دهید ؟
آیا میدانستید که یک نوع وزغ وجود دارد که در بدن خود سم کافی برای کشتن ۲۲۰۰ انسان را دارد ؟
آیا میدانستید که مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند ؟


برچسب‌ها: آیا میدانستید
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:57 ] [ محبوب ] [ ]

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

 بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

 دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

 آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی آن یکی میز مانده است.

 توضیح پائولو کوئلیو:

 من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.

 چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید.


برچسب‌ها: داستان دختر گیج
[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 19:30 ] [ محبوب ] [ ]
۱- مادرتان هر بار با دیدنتان این شعر را می خواند:"آدمی را آدمیت لازم است!" با شنیدن این شعر چه احساسی پیدا می کنید؟
الف- احساس می کنید چه شعر زیبایی است؟!
ب- این سوال برای شما پیش می آید که چرا مامان! اینقده این شعره رو میخونه؟!
ج- بدون آنکه معنی آن را بفهمید به مادر لبخند میزنید!
د- احساس می کنید شاید منظورش شما باشید!
 
2- پدرتان از دستتان عصبانی می شود و طبق معمول می گوید: آخر من نتونستم آدمت کنم! چه احساسی از شنیدن این جمله پیدا خواهید کرد؟
الف- احساس می کنید پدرتان از دستتان عصبانی است؟!
ب- احساس می کنید پدرتان چقدر یک جمله را تکرار می کنی؟!
ج- هیچ احساسی پیدا نمی کنید!
د- احساس می کنید پدرتان از ناتوانی خود ناراحت است! و سعی می کنید او را درک نمایید!
 
 
3- با دوستتان بر سر مسئله ای دعوایتان شده و او برای هزارمین بار به شما می گوید "برو بابا اصلا تو آدم نیستی!" چه احساسی به شما دست خواهد داد؟!
الف- احساس می کنید برای هزارمین بار فحشتان داده؟!
ب- احساس می کنید برای هزارمین بار رازتان برملا شده؟!
ج- هیچ احساسی به شما دست نمی دهد؟!
د- در دلتان میگویید خودت آدم نیستی!
 
4- به دیدن پدر بزرگتان می روید. او بار دیگر با دیدن شما افسوس خورده، به پشت دستش زده و می گوید:"چی فکر می کردیم چی شد؟!" چه احساسی به شما دست خواهد داد؟
الف- فکر می کنید برای n مین بار یاد عشق دوران کودکی اش افتاده؟!
ب- این را به حساب پیریش میگذارید!
ج- هیچ احساسی به شما دست نمی دهد!
د- احساس می کنید شاید منظورش شما باشید!
 
5- مادربزرگ مرحومتان به خوابتان می آید.طبق یک رسم قدیمی ! گوش شما را پیچانده و می گوید:" بیا آدم شو!" از خواب می پرید.اولین اقدام شما بعد از بیدار شدن چه خواهد بود؟
الف- برایش فاتحه ای خوانده و دوباره می خوابید!
ب- فردا صبح خواب خود را با اشتیاق فراوان برای دیگر اعضای خانواده تعریف کرده و از اینکه آن مرحوم شما را برای رساندن پیام خودانتخاب کرده به خود می بالید؟!
ج- بی هیچ دلیل خاصی یاد شعر مادرتان (آدمی را آدمیت لازم است...!) می افتید!
د- احساس می کنید می خواسته چیزی به شما بگوید!
 
6- معلم کلاس اول ابتدایی خود را در خیابان می بینید و اولین جمله ای که از او میشنوید این است؟:"بگو ببینم آخر تو آدم شدی یا نه؟!" بعد از شنیدن این سوال، چه احساسی به شما دست خواهد داد؟!
الف- از قدرت حافظه او به شگفت آمده و او را در دل تحسین می کنید!
ب- از این که بعد از این همه مدت او را می بینید خوشحال می شوید!
ج- به او لبخند زده و به گونه ای که او متوجه نشود که او را نشناخته اید! به صحبت با او ادامه می دهید!
د- به یاد خواب مادربزرگ مرحومتان می افتید!
 
7- از پسرکی فال فروش یک فال حافظ می خرید.این شعر می آید:" بنی ادم اعضای یکدیگرند...!" و در توضیحات آن نوشته "ای صاحب فال! چون شما عضوی از اعضای خانواده به حساب نمی آیید پس لاجرم آدم نیستید! با خواندن این فال چه احساسی به شما دست خواهد داد؟!
الف- احساس می کنید دوباره پسرک سرتان کلاه گذاشته و فال اشتباهی به شما فروخته!
ب- یاد شعر مادرتان می افتید!
ج- یاد خواب مادربزرگتان می افتید!
د- متوجه نمی شوید که این شعر اصلا برای حافظ نیست بلکه شعر سعدی است و آن پسرک اصلا فال فروش نبوده بلکه دوستانتان قصد سر کار گذاشتن شما را داشته اند!
 
جواب:
1- اگر اکثر جواب های شما از میان گزینه های (الف) و (ج) و (د) باشد این بدان معنی است که احساس آدم بودنتان کمی ضعیف شده و باید از کارهایی که به آدمیت شما ضربه می زند بکاهید!
2- اگر اکثر جواب های شما از متن گزینه های (ب) و (د) و (ج) است.این بدان معنی است که شما به اندازه کافی آدم هستید و این مشکل دیگران است که باید خود را با شما هماهنگ سازند!
3- ولی اگر اکثر جواب های شما از میان گزینه ها(الف) و (د) و (ج) می باشد، به شما تبریک می گویم.شما از آدمیت لازم برخوردار هستید.


برچسب‌ها: چقدر احساس می کنید که آدم نیستید
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 18:7 ] [ محبوب ] [ ]

مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ،پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت :


من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تورا بیش از هر كس دیگری دردنیا دوست دارم . سپس یك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .


با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال ودارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟
 
 
كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .
 
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت وخانواده ای فوق العاده . یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر شده وباید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل ازاینكه اقدامی بكند ، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از اینبود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسیدگی نماید . 
هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد . اوراق و كاغذهای مهم  پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد . در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد  نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود :  تمام مبلغ پرداخت شده است.

 

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینكه وقايع به آن صورتی كه ما انتظار داریم رخ نداده اند ... ؟


برچسب‌ها: داستان
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 17:12 ] [ محبوب ] [ ]

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.
نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor
.
قبلاً در دی‌موآن Des Moines
در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.
در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.
با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.
امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.
یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.
رابی یازده سال داشت که مادرش او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.
برای رابــــــــی توضیح دادم که ترجیح می‌دهـــم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.
امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.

 

پس او را

برچسب‌ها: داستان بسیار زیبا
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 17:8 ] [ محبوب ] [ ]

خدا و بندگانش

 

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
    بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم.


    خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
    بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.


    خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
    بنده: خدایا سه رکعت زیاد است


    خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
    بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟


    خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
    بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!


    خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
    بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم


    خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
    بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

    خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
    ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید


    خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
    ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!


    خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو
    نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد


    ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟


    خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...
     
     

    بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری


برچسب‌ها: خدا و بندگانش
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 16:54 ] [ محبوب ] [ ]

مورچه و سلیمان


روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...

چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 16:52 ] [ محبوب ] [ ]
 

 

 

نزدیکیای سال نو شده همه خوشحالن اما من اصلا حس خوبی ندارم نه اینکه دوس ندارم ولی گله دارم از زمونه گذاشته رو دور تند و میگذره و میگذره..........

شما چطور فک میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


برچسب‌ها: بوی بهار
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 22:44 ] [ محبوب ] [ ]
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد پس از دو ماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست :با عشق.روبرت


دختر جوان رنجیـده خاطر از رفتارمرد، از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها را همراه با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هرچه فکرکردم قیافه تورا به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت را ازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان !!


برچسب‌ها: بابا این دیگه آخر ضد حاله
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 17:58 ] [ محبوب ] [ ]
جولیای عزیزم سلام …

بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی
می کردی
برچسب‌ها: نامه جالب
ادامه مطلب
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 17:46 ] [ محبوب ] [ ]
چقد معشقتونو دوس دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه تست میزان دوست داشتن......ادامه مطلب


برچسب‌ها: تست میزان دوست داشتن
ادامه مطلب
[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:31 ] [ محبوب ] [ ]
البته معذرت میخوام از همگی

واسه دلیلش زحمت ادامه مطلبو بکشین....


برچسب‌ها: معادله باحال
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 20:18 ] [ محبوب ] [ ]
میخواین بدونین قربانی عشق هستین یا نه

برید ادامه مطلب.....


برچسب‌ها: آزمون قربانی عشق
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 20:8 ] [ محبوب ] [ ]

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه

تموم خطوط تلفن،تالارهای گفتگو و ایمیلها اشغال می شه....

همه جا پر میشه از این كه:

رنجوندمت،پشیمونم،منو ببخش

تو را عاشقانه می پرستم

مراقب خودت باش.

اما بین این همه پیام یكی تكون دهنده تره:

همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم!

پس عشق و محبت را تقدیم آنكس كه دوستش داریم كنیم

شاید كه دیگر فردایی نباشد.

 

حرف شما چیه؟؟؟؟؟؟؟


برچسب‌ها: حرفای آخر
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 23:0 ] [ محبوب ] [ ]
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود:


برچسب‌ها: داستان واقعی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 22:44 ] [ محبوب ] [ ]

اینم واسه حال گیری

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 22:15 ] [ محبوب ] [ ]

 

 

 

میلاد نبی اکرم بهانه خلقت و قرآن ناطق، امام صادق (ع) بر شما تبریک و تهنیت باد

 

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 14:39 ] [ محبوب ] [ ]

 

 

 

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار

             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد


برچسب‌ها: شعر عاشقانه
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 14:18 ] [ محبوب ] [ ]

 

 

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه کشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و مي خواست کار بدي را که تامي کوچولو انجام داده، به مادرش بگويد. وقتي مادرش را ديد به او گفت: «مامان! مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي مي کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي کرد تامي با يه ماژيک روي ديوار اطاقي را که شما تازه رنگش کرده ايد، خط خطي کرد!»


مادر آهي کشيد و فرياد زد: «حالا تامي کجاست؟» و رفت به اطاق تامي کوچولو.

تامي از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود، وقتي مادر او را پيدا کرد، سر او داد کشيد: «تو پسر خيلي بدي هستي» و بعد تمام ماژيکهايش را شکست و ريخت توي سطل آشغال.


تامي از غصه گريه کرد.


 ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازير شد. تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!


مادر درحالي که اشک مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يک تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه مي کرد!

.....................................................................

نکته :

عشق مادر و فرزندي، بي شيله پيله ترين نوع عشق است؛ مهر بي پايان و خدادادي مادر نسبت به فرزند قبل از تولد فرزند در قلب مادر شکل مي گيرد و عشق فرزند به مادر نيز چنين است. اين عشق هديه الهي است.


برچسب‌ها: عشق مادر و فرزندي
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 17:8 ] [ محبوب ] [ ]
 

                                                                       

                                 

 

 

                               نزدیک ترین چیز ها مرگ و دور ترین چیز ها ارزو است

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 17:4 ] [ محبوب ] [ ]
                                دوستی که شما را درک می کند شما را می سازد 
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 16:58 ] [ محبوب ] [ ]

کشاورز فقیر

مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد

 فردای آن روز وقتی که کشاورز روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،بازکردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هرچه بخواهد به او بدهد .
کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند.مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .کشاورز موافقت کرد وپسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود،به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ .چندسال گذشت .دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .


جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لردراندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل .


برچسب‌ها: داستان کشاورز فقیر
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 16:56 ] [ محبوب ] [ ]

 

                                                  

سرآغاز نامه عاشقانه ، با نام تو مینویسم صادقانه..ای هم نفس من...هم قفس من...
از عشق مینویسم ،از محبتهایت ، تا پای جان مینشینم چشم به راهت،ای همه بهانه..
مینویسم یک کلام ، عاشقانه : دوستت دارم...
یک نفس در این نامه ، بی بهانه فریاد میزنم که تا آخرین نفس همنفس تو هستم..


می نویسم تا شاید اندکی بکاهد از اندوه بی پایان قلبم را..
مینویسم این نامه عاشقانه را که بگویم همیشه به یاد ت هستم ، ای نازنین!
با قلمی از جنس محبت ، با احساسی به قشنگی عشق ، با یک دنیا حرفهای عاشقانه از قلب مهربان تو مینویسم بی بهانه ، که بی نهایت تا قیامت دوستت دارم...
اینک که از تو مینویسم ، برای تو مینویسم ،به یاد تو مینویسم... نامه از قطره های اشکم خیس خیس شده ، جای قطره های اشکم مانده و چشمهایم بهانه گیر شده ....بهانه چشمهایت را دارد..
دلتنگت هستم عزیزم ، دلتنگی را از جملاتی که برایت در نامه نوشته ام میتوان حس کرد...نامه ام پر از بهانه است.... ای تنها بهانه برای بودنم....


سراسر نامه حس کن درد دل مرا...چقدر تنهایم...بی چشمهایت تنهایم...


بهانه دستهایت را دارد این دستهایم...


ای بهونه من ....
مواظب دلت باش ای بهترینم ...


دلتنگی بد دردیست!"""

 


برچسب‌ها: نامه عاشقانه
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 16:15 ] [ محبوب ] [ ]
 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:

پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.

دوستدار تو پدر

پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد:

پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام.

صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت:

که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد:

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.

در دنیا هیچ بن بستی نیست؛
یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

 


برچسب‌ها: یا راهی خواهم یافت یا راهی خوام ساخت
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:12 ] [ محبوب ] [ ]

کودکی که آماده تولد بود ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی امامن به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته اما و در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم.خداوند لبخند زد:فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را

 نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت  کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟ و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و

به تو می آموزد که چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی  از من محافظت خواهد کرد.

خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود.

کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم. در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات  اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...


برچسب‌ها: کودک و خدا
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:8 ] [ محبوب ] [ ]
کسی درخواب ديد باخدا درساحل قدم ميزند !.
برگشت به پشتش نگريست دوجای پاراديد .. ازخدا پرسيد اين ردپاها متعلق به کيست ؟
خدا گفت : من وتو . اوگفت چرا دربعضی جاها جای پای یک نفراست ؟
خداگفت آن ها متعلق به سختی هاست ... اوباصدای شکوه آميزی گفت: پس تو مرا درهنگام سختی ها تنها گذاشتی؟ ...
خداوند باصدايی آرام گفت : نه ! آنها متعلق به من است که تو را هنگام سختی ها بردوش ميبردم ... !!
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:7 ] [ محبوب ] [ ]

سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ...

بقیه در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: معجزه فقط 5 دلار
ادامه مطلب
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 11:2 ] [ محبوب ] [ ]
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت.

 دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

 پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت.

دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید،

 دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.

 مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم. پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

 اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت


برچسب‌ها: داستان شمع و فرشته
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 10:55 ] [ محبوب ] [ ]
شاه عباس از وزیر خود پرسید:
امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟
وزیر گفت:
الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!
شاه عباس گفت:
نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان میبایست به مکه میرفتند نه پینه دوزان، چونکه مردم نمیتوانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند، بررسی کن و علت آنرا پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.

برچسب‌ها: حکایت شاه عباس
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 10:49 ] [ محبوب ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

استخاره آنلاین با قرآن کریم


JavaScript Codes

دلم تنگه از معین Iglesias - مرجع کد آهنگ
مرجع کد آهنگ